محمدمهديمحمدمهدي، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

مهدی بهار مادر

اولین گامهای کودکم...

سلام بهار مادر... در آستانه یک سالگیت کم کم به جرگه بزرگسالان پیوستی و قدمهای کوچیکت رو آروم و استوار روی زمین گذاشتی... از روز جمعه تمرین می کردی و یکی دو قدم برمی داشتی ولی بالاخره دیشب قدمهای زیادی رو برداشتی و مسافت طولانی تری رو طی کردی...من هم که اشک شوق توی چشمام حلقه زده بود از ته دل آرزو کردم که هیچ وقت پاهات به سنگ زندگی نخوره و مسیر زندگیت همیشه هموار باشه.. قامتت استوار و قدمهات محکم نازنین نوپای من ... (چقدر دیشب یاد این بیت از شعر معروف ایرج میرزا افتاده بودم که : دستم بگرفت و پا به پا برد   تا شیوه راه رفتن آموخت... الهی که بتونم همینطور که را رفتن روی زمین رو یاد دادم ِراه راست رفتن توی مسیر زندگی رو هم درست ...
22 فروردين 1390

اندکی صبر سحر نزدیک است...

می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم قطره ای کو که به دریا ریزم صخره ای کو که بدان آویزم مثل اینست که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است هر دم این بانگ بر آرم از دل وای این شب چقدر تاریک است اندکی صبر سحر نزدیک است   نه... اینها همه افسانه است ...چون من تورا دارم پسر نازنینی که زیباترین هدیه محبوب مهربانم است...گلی که خنده های دل انگیزش در تن و ...
21 فروردين 1390

به عشق تو بهترینم

پسر مهربانم ...تنها امید بودنم... صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد و خاصیت عشق این است
21 فروردين 1390

برای پدر بزرگ مهربانم

این روزها دلم خیلی هوای پدر بزرگ نازنینم را کرده .اوکه امسال برای دومین بهار در کنار ما نبود. چه ناباورانه رفتنش را به نظاره نشستیم. چه مهربان بود و چه مهربان رفت و من هنوز بودنش را باور دارم و نبودش برای من جز افسانه ای نیست. او که روح بزرگوارش هنوز در خانه است و من به خوبی حضورش را احساس می کنم.هنوز لذت بوسیدن دستهای پیر و مهربانش برای آخرین بار ُبا من است... چه زیبا روی سنگ سرد قبرش حک کرده اندکه: تا که بودیم نبودیم کس کشت مارا غم بی همنفسی تا رفتیم همه یار شدند چونکه مردیمهمه بیدار شدند.. قدر آیینه بدانید همان موقع که هست.. نه در آن وقت که افتاد و شکست...
20 فروردين 1390

با حضرت دوست

خدایا ... تو را شکر می گذارم بر سرنوشت نیکی که برایم رقم زده ای بر بدیها و بلاهایی که از پیش پایم برداشته ای پس نصیبم را از مهربانیت به مواهب جهان و آنچه در آن است .. محدود و منحصر مکن... آمین یا رب العالمین
17 فروردين 1390

به یاد داشته باش

 پسرم خوبم... قشنگ ترین بهونه زندگی مادر به یاد داشته باش که : هرگاه تنها شدی و به دنبال پناه گاهی می گردی به او توکل کن و بدان که:  ارزش هر مرد به قدر همت اوست... پس همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند نازنینم : خدای نا دیدنی را نه فقط در آنچه داری بلکه در آنچه نداری ببین تا ببینی که چقدر دیدنی ست. 
11 فروردين 1390

براي او

گاهي گمان نمي بري و ميشود گاهي نمي شود كه نمي شود گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است.... گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود..... گاهي گداي گدايي و شهر نيست .... گاهي تمام شهر گداي تو مي شوند....
8 فروردين 1390

خونه کوچولوی مهدی ناز نازی

سلام عزیز دلم...کوچمولوی خوشملم... این روزا حسابی بلا و با مزه شدی ودر ضمن خوردنی..هر روز که می گذره بیشتر بهت وابسته میشم و بیشتر از روز قبل دوستت دارم. راستی جدیدا کشف کردم که منظورا از "عم"گفتن عمه ات نیست بلکه آقاجونت هست. چون تا صداشو از پایین می شنوی تند تند میگی عم عم و به در اشاره می کنی که بیرون بری و بری پیشش. احتمالا چون دائم محمد رو صدا میزنه توهم یاد گرفتی که بگی عم. یه خبر دیگه اینکه تازگی شما خونه دار شدی.  وقتی دیدم به جای شومینه توی خونه  که قبلا آینه شمعدون عروسیمون رو توش گذاشته بودیم و به خاطر شیطنت های شما خالیش کردیم خیلی علاقه داری و ميری توش می شیني و بازی می کنی تبدیل کردم به خونت. یه مخمل سبز(جانماز سا...
8 فروردين 1390

دل نوشته های مادر

پسرم: خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است.. وخدایی بیدار ..که تورا می بیند.. و به عشق تو همه حدثه ها می چیند... تا تو یادش افتی وبدانی که همه حاصل از اوست.. وهمینش کافیست..
6 فروردين 1390