محمدمهديمحمدمهدي، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

مهدی بهار مادر

انسانهای بزرگ.. متوسط.. کوچک...

*انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند  *انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند انسان هاي كوچك بي دردند *انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند * انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند  *انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي...
13 تير 1390

گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

سلام عزیز دل مادر... دیروز یه اتفاقی افتاد که البته با خوبی و خوشی به پایان رسید و برای ما چیز جز شکرگزاری باقی نگذاشت..چند روزی بود که یاد گرفته بودی از میز آرایش من بالا بری و روی طبقه های اون که شیشه ای هست بشینی و با وسایل روی اون بازی کنی .چند بار به بابات گوشزد کردم که پیچ گشتی بیاره و شیشه ها رو در آره و از اونجایی که به قول شاعر علیه الرحمه:" گوش اگر گوش منو و ناله اگر ناله توست...چیزی که به جایی نرسد فریاد است..."طبق سایر گفته هامون بدون اقدام و عمل موند و مواقعی که خودم خونه بودم در اتاق خواب رو می بستم تا شما نری روی میز آرایش. از قضا دیروز که عمه و دختر عمه هات خونه بودن . من هم طبق معمول سر کار بودم شما از غفلت حاضرین استفاده ...
12 تير 1390

ترک ننی...

سلام عزیزترینم... دیروز تقریبا میشه گفت برای اولین بار خودت از ننیت بیرون اومدی و کنار دست من خوابیدی .قضیه این طوری بود که دیروز ظهر حدود ساعت دو شما توی ننی خواب رفتی و بعدش من زیر ننی خوابیدم. حدود ساعت سه یه دفعه از خواب پریدم و دیدم شما از ننی بیرون اومدی خودت رو روی من انداختی ودر حالت نیمه خواب هستی. من هم که دنبال فرصتی برای عادت دادن شما برای خواب بدون ننی هستم از فرصت استفاده کردم و شما رو کنار دستم روی بالش خودم خوابوندم و آروم توی پشتت زدم تا دوباره خواب رفتی و حدود دو ساعت همینطور خوابیدی.دیشب هم گذاشتمت کنار دست خودم و خوابت کردم ولی نیمه های شب بابات نمیدونم به چه علت شما رو توی ننی گذاشت.خلاصه پسمرم...
4 تير 1390

برای معلم آینده پسرم...

نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش به پسرم درس بدهید.  او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهی...
3 تير 1390

چند نکته...

-كوروش كبير: هيچ به فردا مينديش! فردا انديشه اي براي خود دارد، رنج هر روز براي آن روز كافيست -در زندگي به هر آنچه كه آرزو داري خواهي رسيد به شرط آن كه به ديگران در رسيدن به آرزوهايشان ياري رساني. -دكتر شريعتي: خوشبختي ما در سه جمله است: تجربه از ديروز، استفاده از امروز و اميد به فردا اما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي كنيم. حسرت ديروز، اتلاف امروز و ترس از فردا
2 تير 1390

به پسرم....

این شعر رو توی یکی از سایتها خوندم.فکر می کنم از مهدی سهیلی باشه با کمی تغییر واست        می نویسم.. هوا آفتابی میشه چشماتو واکن پسرم  آسمون ابی میشه من و نیگا کن پسرم  قربون صداقتت برم یه لحظه رو به روم مثل آیینه بشین با من صفا کن پسرم   آسمون منتظر بچگیاته حالیته؟  ناز شستت.پاشو بادبادک هوا کن پسرم لب هره که میری بازی، حواست همه وقت سر جاش باشه،  همه جا رو نیگا کن پسرم  بازی اشکنک داره پایننن نیفتی مامان جون  سر شکستنک داره...سرتو بالا کن پسرم اگه مثل من زمین خوردی یه وقتی بی هوا یا علی بگو و مولا رو صدا کن پسرم  خوب من! مهربونی چیز بد...
30 خرداد 1390