واکسن هجده ماهگی...
سلام عزیزکم...
بلاخره پروسه سخت و طاقت فرسای واکسن هجده ماهگیت هم به خیر گذشت...
روز شنبه صبح اول وقت برای تزریق واکسن رفتیم و شما مثل یه مرد با یه ذره گریه تزریق روتحمل کردی.
بعد هم به خونه باباجون اینا رفتیم .صبح تا پیش از ظهر حالت خوب بود و بازی می کردی ولی بعد از اینکه خوابیدی و حدود ساعت دو بیدار شدی دردت شروع شده بود و دیگه حسابی از پا افتاده بودی
. مادرجون و خاله جون مژده و مهرناز به همراه هانیه و هلیا عصر برای دیدن شما اومده بودن و در ضمن خاله جون مژده واست یه اتوبوس خیلی قشنگ که حرکت می کنه و آهنگ و بوق میزنه و چراغهاش خاموش و روشن میشه آورده بود
و شما به هوای بازی با هیا و این هدیه یه کم تحمل کردی ولی امان از وقتی که شب به خونه برگشتیم ...
با وجود اینکه تقریبا هر سه و نیم ساعت بهت استامینوفن می دادم تبت خیلی بالا بود و درد هم امانت رو بریده بود خلاصه با زحمت بسیار خوابیدی و برای اینکه درد داشتی هر از چند دقیقه بیدار می شدی بنابراین به یاد دوران طفولیتت گهواره میلاد رو از بالی کمد آوردیم و سر هم کردیم و شما رو توی اون خوابوندیم و تا صبح هی تکونت می دادم تا بخوابی و روز یکشنبه هم تب و درد ت ادامه داشت و من سر کار نرفتم تا بالاخره از یکشنبه عصر یه کم لنگون لنگون راه رفتی و تبت هم قطع شد. ولی درد پات تا دیشب ادامه داشت و خوب نمی تونی راه بری و بلند شی ویا بشینی .خوب این هم از این واکسن سنگین که اینقدر ازش هراس داشتم و بالاخره واکسنهات تموم شد تا پایان شش سالگی که به امید خدا می خوای بری کلاس اول
..
خوب همه روزای سخت زندگی همینطوری با سرعت میگذرن و فقط خاطره هاشون میمونه.
الهی که هیچ وقت غم و سختی توی زندگیت نباشه و همه روزات پر از شادی و خنده باشه....
دوستت دارم به وسعته همه اقیانوسهای زمین...


واکسن هجده ماهگی...
