جدایی...
سلام دلبرکم...
امروز دوباره مثل چهارشنبه و پنجشنبه با گریه و حتی با شدت بیشتری از روزهای قبل به مهد رفتی .نمی دونم چرا یه دفعه این طوری شدی چون دو هفته گذشته هیچ مشکلی نداشتی و خودت با اشتیاق پله ها رو بالا می رفتی و با من بای بای می کردی و داخل مهد می رفتی. صبح پنج شنبه با مهد تماس گرفتم وخواستم با مدیر مه یا مربیت صحبت کنم و علت رو جویا بشم چون حدس زدم اونجا از یه چیزی اذیت میشی ولی نشد و امروز حضوری با مربیت صحبت کردم و گفت که مشکلی نیست و بچه ها هر چی بزرگتر می شن چون درکشون بالا تر می ره سخت تر جدایی رو می پذیرن. خلاصه امروز با وجود اینکه ماشینی که بابا جون از کربلا برات اورده رو با خودت به مهد بردی حسابی گریه کردی و من هم تا چند دقیقه وایسادم و نگات کردم تا خیالم راحت بشه که بین بچه ها که میری آروم می شی و بعد اومدم. ولی توی ماشین بابا وقتی منتظر سرویس بودم دستام حسابی میلرزید و زدم زیر گریه و حسابی گریه کردم. و بابت هم می گفت گریه نکن و این مرده و باید یه کم سختی بکشه و ...
خلاصه عزیزکم امروز صبح ما رو ساختی...
یادم پارسال اول آبان هم که مرخصی شش ماهه ام تموم شده بود همین حال رو داشتم و هر صبح وقت جدایی از شما یه دل سیر گریه می کردم..
خوب این هم میگذره و فقط خاطراتش باقی می مونه...
عاشقانه دوستت دارم .....هر کجا باشی به خدای مهربون میسپارمت که اون بهترین حافظ و نگهبان هست...


جدایی...
